فرشته مأمور شد تا به زمین برود و با ارزش ترین چیز دنیا را به ملکوت ببرد .
سال ها روی زمین گشت روزی به یک میدان جنگ رسید سرباز جوانی به سختی زخمی شده بود.
فرشته آخرین قطره خون سرباز را برداشت و با سرعت بازگشت.
خداوند فرمود سربازی که زندگیش را برای کشورش می دهد برای من خیلی عزیز است ولی برگرد و بیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت سالیان دراز در شهرها،جنگلها و دشت ها گشت.
روزی در بیمارستان پرستاری را د
 
ید در اثریک بیماری در حال مرگ بود.پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود و حال رنگ پریده در رختخواب خوابیده بود و نفس نفس می زد.
فرشته برای جستجو دوباره به زمین بازگشت سالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را دید که به شمشیر و نیزه مجهز بود.او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش در آن زندگی می کردند رسید.مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را نگاه کرد.زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند و صدای او را شنید که به فرزندش دعا کردن را یاد می دادچیزی در درون قلب سخت مرد ذوب شد.
آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شد و همان جا از رفتار نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و رفت .
خداوند فرمود: این قطره اشک با ارزش ترین چیز دنیاست زیرا این قطره اشک انسانیست که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می کند.